
VII
Innen sind deine Augen Fenster
auf ein Land, in dem ich in Klarheit stehe.
das mich auf den Grund zieht.
Innen ist deine Hüfte ein Landungssteg
für meine Schiffe, die heimkommen
von zu großen Fahrten.
Das Glück wirkt ein Silbertau
an dem ich befestigt liege
XI
Du willst das Wetterleuchten, wirfst die Messer
du trennst der Luft die warmen Adern auf
dich blendend, springen aus den offnen Pulsen
lautlos die letzten Feuerwerke auf
Wahnsinn, Verachtung, dann die Rache
und schon die Reue und der Widerruf
Du nimmst noch wahr, daß deine Klingen stumpfen,
und endlich fühlst du, wie die Liebe schließt
mit ehrlichen Gewittern, reinem Atem.
Und sie verstößt dich in das Traumverlies
Wo ihre goldnen Haare niederhängen
greifst du nach ihr, der Leiter in das Nichts
[Ingeborg Bachmann]
Lieder auf der Flucht
درتو چشمانت پنجره هايي
رو بسوي سرزميني كه در آن من به روشني ايستاده ام
در تو سينه ات اقيانوسي ست
كه مرا به اعماق مي كشد
در تو كمرگاهت پُلي
براي پهلو گرفتن كشتي هاي من
كه از سفرهاي دور و دراز به خانه باز مي گردند
خوشبختي ريسماني نقره اي مي بافد
كه من بر آن بسته ام
~~~~
تو برق آذرخشهاي دور دست را مي خواهي، تيغ بُر مي اندازي
رگهاي گرم هوا را مي شكافي
آنچنان كه تو را مبهوت كرده اند، از شريان هاي دريده
آخرين جرقّه ها، خاموش به بيرون مي جهند:
ديوانگي ، تحقير، سپس انتقام،
ديگر پيشاني و پوزش
هنوز تميز مي دهي كه تيغ ها كُند گشته اند،
و بالاخره در مي يابي، چگونه عشق زخم را مي بندد:
با رعد هاي صادقانه، نفس پاك
و او تو را به سياهچال رويا پرتاب مي كند
آنجا كه جَعد طلايي اش آويزان است،
دست بسوي او مي بري، نردباني رو بسوي هيج
اينگهبوگ باخمن
____________________________________
http://www.lilithdelgoulet.de/texte/b/Bachmann,%20Ingeborg%20-%20lieder%20auf%20der%20flucht.htm
رو بسوي سرزميني كه در آن من به روشني ايستاده ام
در تو سينه ات اقيانوسي ست
كه مرا به اعماق مي كشد
در تو كمرگاهت پُلي
براي پهلو گرفتن كشتي هاي من
كه از سفرهاي دور و دراز به خانه باز مي گردند
خوشبختي ريسماني نقره اي مي بافد
كه من بر آن بسته ام
~~~~
تو برق آذرخشهاي دور دست را مي خواهي، تيغ بُر مي اندازي
رگهاي گرم هوا را مي شكافي
آنچنان كه تو را مبهوت كرده اند، از شريان هاي دريده
آخرين جرقّه ها، خاموش به بيرون مي جهند:
ديوانگي ، تحقير، سپس انتقام،
ديگر پيشاني و پوزش
هنوز تميز مي دهي كه تيغ ها كُند گشته اند،
و بالاخره در مي يابي، چگونه عشق زخم را مي بندد:
با رعد هاي صادقانه، نفس پاك
و او تو را به سياهچال رويا پرتاب مي كند
آنجا كه جَعد طلايي اش آويزان است،
دست بسوي او مي بري، نردباني رو بسوي هيج
اينگهبوگ باخمن
____________________________________
http://www.lilithdelgoulet.de/texte/b/Bachmann,%20Ingeborg%20-%20lieder%20auf%20der%20flucht.htm
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen